۶ گام برای بهبود هوش هیجانی
ترجمه فارسی سلیس و روان سخنرانی رامونا هکر در TEDxTUM
مقدمه و نظرسنجی
میخواهم با یک نظرسنجی کوچک شروع کنم. برای این کار، لطفاً دستهای خود را روی پاهایتان بگذارید و چشمانتان را ببندید. حالا چند سؤال مطرح میکنم که دوست دارم با بالا بردن دست، پاسخهای بسیار صادقانهای به آنها بدهید. نگران نباشید، هیچکس شما را قضاوت نخواهد کرد.
سؤال اول این است: چه کسی از شما در طول هفته گذشته به این فکر کرده است که آیا فردی با هوش هیجانی هستید یا خیر؟ حالا که به آن فکر میکنید، آیا خودتان را فردی با هوش هیجانی میدانید؟
لطفاً اگر چنین نظری دارید، دست خود را بالا ببرید. و چه کسی از شما تابهحال آگاهانه روی مهارتهای هیجانی خود کار کرده است؟ ممنون از اشتراکتان. حالا میتوانید دوباره چشمانتان را باز کنید. و همچنین از اینکه با من اینقدر صادق بودید، متشکرم.
حالا من هم میخواهم با شما صادق باشم. هوش هیجانی لزوماً نقطه قوت اصلی من نیست. وقتی تصمیم میگیرم، آنها را صرفاً بر اساس منطق خود بنا میکنم. اگر دوستان دوران مدرسهام الآن صدای مرا در این سخنرانی بشنوند، بسیار شگفتزده خواهند شد، زیرا آن زمان، من حتی احساسات را چیزی حیاتی و مهم تلقی نمیکردم.
تجربه فرسودگی شغلی
آنها منطقی نبودند. نمیتوانستم آنها را بهخوبی توضیح دهم. پس چرا باید اهمیت میدادم؟ من هرگز بهطور فعال در مورد این موضوع فکر نکردم تا پنج سال پیش که به دلیل فرسودگی شغلی، کارم را رها کردم.
آن زمان بود که جنبه بسیار هیجانی من آشکار شد، و درحالیکه قبلاً بهندرت گریه میکردم، بهخصوص جلوی مردم، دیگر نمیتوانستم جلوی سرازیر شدن اشکهایم را در نامناسبترین زمانها بگیرم. چندین بار در روز به دستشویی میرفتم تا فقط رنجم را پنهان کنم. و این موضوع برایم بسیار روشن ساخت که باید روی این مسئله کار کنم.
هوش هیجانی چیست؟ (سوءتفاهم)
اما حالا، این هوش هیجانی اسرارآمیز چیست؟ وقتی بیشتر مردم به آن فکر میکنند، در حد اصطلاح «هیجانی» متوقف میشوند. چه چیزی را با آن مرتبط میدانید؟ من میگویم که معمولاً بار معنایی بدی دارد، فردی را توصیف میکند که احساسات قوی دارد یا آنها را بیان میکند.
و این بار معنایی، به اشتباه، به هوش هیجانی نیز تعمیم داده میشود، سوءتفاهمی که من هم داشتم. بااینحال، بسیار مهم است که بین هیجانی بودن و ارزشی که هوش هیجانی میتواند داشته باشد، تفاوت قائل شویم، زیرا هوش هیجانی چیزی است که از اساس متفاوت است.
سه مهارت اصلی هوش هیجانی
هوش هیجانی توانایی تشخیص و مدیریت احساسات خود و احساسات دیگران است، و شامل سه مهارت میشود:
- آگاهی هیجانی: یعنی همدلی نسبت به دیگران و همچنین نسبت به خود.
- توانایی مهار احساسات: و به کارگیری آنها برای وظایفی مانند حل مسئله.
- توانایی مدیریت احساسات: که شامل تنظیم احساسات خود و همچنین آرام کردن یا شاد کردن دیگران است.
همانطور که بهوضوح از این تضاد میبینید، افراد بسیار هیجانی لزوماً یا بهطور خودکار هوش هیجانی بالایی ندارند، زیرا ممکن است تنها احساسات خود را آزادانه ابراز کنند، بدون اینکه در مورد چرایی داشتن آنها فکر کنند یا بدانند. و شاید حتی مناسب بودن ابراز آنها در موقعیت مربوطه را در نظر نگیرند.
مشکلات ناشی از کمبود هوش هیجانی
نداشتن هوش هیجانی در کودکی یا نوجوانی برای من به این معنی بود که گاهی اوقات چیزهایی مانند تنهایی یا ترس را به پرخاشگری تبدیل میکردم. پیشینه خانوادگی من – خب، بگذارید بگوییم – جای بهبود دارد. بنابراین، بهجای اینکه حمایتی را که نیاز داشتم پیدا کنم، اغلب بر اساس این جملات به آن دست پیدا میکردم که: «اوه، اینقدر بچهننه نباش».
والدینم ارزش احساسات را به من نیاموختند. به همین دلیل، از دست دادن دوستان یا جداییها برای من سختتر از بسیاری دیگر بود، زیرا نه میتوانستم احساسات خودم را کاملاً بفهمم و نه احساسات دیگران را.
آیا تاکنون فکر کردهاید که چرا مردم یکدیگر را قضاوت یا اذیت میکنند، بچهها را کتک میزنند، یا در محل کار، یا حتی در دوستیها یا روابط سمی؟ و این میتواند شامل هر چیزی باشد، از تبعیض جنسیتی گرفته تا نژادپرستی. این به دلیل عدم امنیت ناشی از کمبود هوش هیجانی است، زیرا درک تفاوت بین خودتان و شخص دیگری دشوار است، و برقراری ارتباط در سطح هیجانی، برای درک واقعی اینکه شخص دیگری از کجا میآید، حتی سختتر است.
برای تغییر آن، ما قبل از هر چیز باید هوش هیجانی را یک مهارت حیاتی در جامعه خود بدانیم، و سپس وقت بگذاریم تا آگاهانه روی آن کار کنیم. در حال حاضر، ما هیچکدام از این کارها را انجام نمیدهیم.
عدم آموزش هیجانی در جامعه
ما همچنین به فرزندانمان فضایی برای یادگیری این مهارت نمیدهیم. بچههای امروزی – قرار است در مدرسه خوب باشند، ورزش کنند، ساز بزنند، زبان خارجی یاد بگیرند و شاید حتی چند کار اضافی دیگر انجام دهند. آنها فرصت نمییابند که خودشان را بشناسند، با خود و احساساتشان ارتباط برقرار کنند.
و بخش اساسی از هوش هیجانی این است که بدانید کی هستید. و برای اینکه آنها یاد بگیرند، ما نیز باید خودمان آن را بیاموزیم تا الگویی باشیم که نیاز دارند.
چگونگی توسعه هوش هیجانی (یادگیری یک مهارت)
شاید بپرسید: «چگونه باید به این موضوع بپردازیم – هم بهصورت فردی و هم بهعنوان یک جامعه؟» و اساساً به همان نقطهای میرسد که همه چیز به آن میرسد: ما باید یک مهارت جدید یاد بگیریم.
وقتی یک مهارت جدید یاد میگیرید، قبل از هر چیز باید از بیکفایتی خود در آن زمینه آگاه شوید. من با فرسودگی شغلیام به آنجا رسیدم. سپس روی مهارت کار میکنید تا زمانی که آن را به سطحی که میخواهید مدیریت کنید. و پس از مدتی، حتی میتوانید آن را بدون فکر فعالانه به کار ببرید.
گواهینامه رانندگیتان را مثال بزنید. بعد از مدتی دیگر فکر نمیکنید: «اوه، باید دنده بعدی را عوض کنم» – فقط این کار را انجام میدهید. به "شایستگی ناخودآگاه" رسیدهاید. نکته دشوار این است که چگونه از «بیکفایتی آگاهانه» به «شایستگی آگاهانه» برسید. و ما این کار را با یادگیری اصول اولیه و تمرین انجام میدهیم. در مورد هوش هیجانی، اساساً همینطور است.
راهنمای ششمرحلهای برای بهبود هوش هیجانی
من سعی کردم تجربیاتم را گردآوری کنم و به یک راهنمای ششمرحلهای رسیدم که امیدوارم به افراد کمک کند تا هوش هیجانی بیشتری کسب کنند.
۱ تأیید و ارزشگذاری احساسات
اولین کاری که باید انجام دهیم این است که احساساتمان را تأیید کنیم (به رسمیت بشناسیم). نه فقط بهعنوان یک احساس، بلکه بهعنوان چیزی ارزشمند، زیرا آنها واقعاً ارزشمند هستند. بر اساس تحقیقات آنتونیو داماسیو، افرادی که بخشهای مغزی مسئول احساساتشان آسیب دیده بود، حتی در گرفتن تصمیمات منطقی نیز دچار مشکل میشدند. این نشان میدهد که آنها چقدر ارزشمند هستند.
اولین کار کوچک اما سادهای که میتوانید انجام دهید این است که با علاقهای واقعی از مردم بپرسید حالشان چطور است. و وقتی از شما پرسیده میشود، با اصالت پاسخ دهید، هم وقتی حالتان خوب است و هم وقتی حالتان بد است. پس نه «خوبم» بگویید و نه غر بزنید. بهجای گلایه کردن از همکارانتان، بگویید: «احساس نمیکنم در محیط کار قدردانم هستند»، یا هر آنچه که واقعاً هست – آن را بهصورت «پیام من» (iMessage) بیان کنید. این تابویی را که احساس میکنم در جامعه ما در مورد صحبت کردن درباره احساسات وجود دارد، از بین ببرید.
۲ تمایز قائل شدن و تحلیل احساسات
قدم بعدی تمایز قائل شدن و تحلیل احساسات است. گاهی اوقات وقتی احساسی را ابراز میکنیم، احساس اصلی را با احساسی جایگزین میکنیم که فکر میکنیم بهتر در کنترل آن هستیم. اما احساسات مختلف زیادی وجود دارند که هر کدام عملکرد خاص خود را دارند. بنابراین، مهم است که به اصل مطلب پی ببرید.
۳ پذیرش و قدردانی از احساسات
شما همچنین باید همه آن احساسات را بپذیرید و قدردان آنها باشید، زیرا احساسات نه خوب هستند و نه بد. آنها فقط از طریق جامعه بار معنایی پیدا میکنند. مثلاً، سوگواری یا غم؛ چرا ناامیدانه سعی میکنیم آن را از زندگی خود حذف کنیم؟ زیرا در واقع، این صرفاً یک تصویر بسیار زیبا از قدردانی ما نسبت به کسی یا چیزی است.
من به هر سه این مراحل با نوشتن احساساتم در یک دفترچه یادداشت میپردازم – بر اساس نیاز، نه لزوماً روزانه.
۴ تأمل در احساسات و منشأ آنها
قدم بعدی تأمل در احساسات و منشأ آنها است. گاهی اوقات فقط دانستن اینکه چرا اینگونه احساس میکنیم، به ما کمک میکند تا آن احساس را مدیریت کنیم. نوشتن آنها به من فرصت میدهد تا فعالانه درباره آنها فکر کنم.
۵ مدیریت احساسات خود
سپس به مرحله مدیریت احساسات خود میرسید. شما ممکن است نیاز داشته باشید که راه خودتان را برای مدیریت احساسات پیدا کنید، زیرا راههای مختلفی برای انجام یک کار وجود دارد.
چیزی که به من کمک کرد، اگر نه برای مدیریت مستقیم احساس، حداقل برای یافتن چگونگی مدیریت آن، نوشتن آن بود، زیرا بین من و احساساتم فاصله ایجاد میکرد. حتی مطالعهای در مورد تأثیرات مثبت ابراز کتبی احساسات توسط پنیبیکر و اسمیت انجام شده است که در کتابشان با عنوان «آشکارسازی از طریق نوشتن» منتشر شده است.
من در مورد این موضوع مطالعه میکنم. در حال حاضر، دارم کتاب «زبان احساسات» نوشته کارلا مکلارن را میخوانم. هر کتابی از برنی براون نیز برای شروع خوب است. همچنین با دوستانم صحبت میکنم و از آنها میپرسم که چگونه به این موقعیت میپردازند. این یک اصل آزمونوخطا است. گاهی اوقات ممکن است ورزش باشد، گاهی اوقات مدیتیشن. مهم است که راه فردی خود را پیدا کنید.
۶ مدیریت احساسات دیگران
بهمحض اینکه بر احساسات خود مسلط شوید، مدیریت احساسات دیگران برای شما آسانتر خواهد شد، زیرا درک متفاوتی دارید. و درک و آگاهی کلید کار هستند.
شما میتوانید بهسادگی از شخص دیگر بپرسید که چگونه میتوانید او را حمایت کنید، چون ممکن است خودش بداند. یا همچنین میتوانید از آنها بپرسید که چگونه میتوانند خودشان را حمایت کنند، زیرا به این طریق در واقع به آنها کمک میکنید تا هوش هیجانی خود را توسعه دهند.
آموزش هیجانی در مدرسه
بهعنوان یک جامعه، مهمترین کاری که باید انجام دهیم این است که آموزش هیجانی را در مدرسه پیادهسازی کنیم. به کودکان در مورد احساسات مختلف و عملکردهایشان آموزش دهیم. فضایی به آنها بدهیم تا آزادانه در مورد آنها صحبت کنند.
چرا برخی از کتابهایی که در مدرسه خوانده میشوند را در مورد هوش هیجانی قرار ندهیم؟ یا کاری کنیم که بچهها روی مطالعات موردی با هم کار کنند تا بتوانند ایدههای خود را در مورد نحوه برخورد با موضوعات تبادل کنند. اگر خوششانس باشیم، آنها از مدرسه خارج میشوند درحالیکه این مهارت بنیادی و حیاتی هوش هیجانی را یاد گرفتهاند.
چشمانداز یک جهان هوشمند هیجانی
اگر هر یک از ما دارای هوش هیجانی بودیم، چه چیزی تغییر میکرد؟ دارا بودن هوش هیجانی به معنای شناخت و درک خود است. بنابراین، به شما کمک میکند تصمیمات بهتری بگیرید.
- این ما را از رنج هیجانی نجات میداد، زیرا میدانیم منشأ آن کجاست و چگونه با آن کنار بیاییم.
- به ما کمک میکرد تا با روابط بین فردی کنار بیاییم، زیرا در سطح متفاوتی نیز ارتباط برقرار میکنیم.
- تصور کنید داشتن یک رئیس یا یک والد با هوش هیجانی چه معنایی داشت.
اگر همه ما هوش هیجانی داشتیم، چگونه با تفاوتها برخورد میکردیم؟ یا چگونه با موضوعاتی مانند سلامت روان یا تعارضها برخورد میکردیم؟ فقط جهانی را تصور کنید که در آن زندگی میکردیم – جهانی پر از درک متقابل، پذیرش، مدارا و ارتباط – یک جهان واقعاً فراگیر (مشمول). چقدر فوقالعاده میشد!
متشکرم. (تشویق)


بدون نظر