بن از دفترش بیرون می‌آید و نزدیک است در راهرو با چارلز برخورد کند. چارلز با دسته‌ای کاغذ در دست و چهره‌ای کلافه، به‌جای جواب سلام، کاغذها را جلوی صورت بن تکان می‌دهد: «صبح خوبی بود تا وقتی این‌ها روی میزم آمد!» و می‌رود. بن می‌سوزد: آدرنالین در بدنش می‌دود، شانه‌ها سفت می‌شود، شکمش گره می‌خورد و انگشتانش مشت می‌شوند. فصل هفتم کتاب درباره‌ی همین لحظه است؛ لحظه‌ای که پژوهشگران آن را ربایش آمیگدال می‌نامند و جوزف نشان می‌دهد چطور بدن می‌تواند هم مسیر قضاوت را باز کند و هم راه بازگشت به یادگیری را.

بخش ششم از مجموعه مقالات دوره ویژه تفکر پرسشی؛ سوالات قدرتمند در کوچینگ و رهبری. بخش قبل: پرسش‌های تغییر مسیر

«به هر چیزی که فکر می‌کنی، باور نکن!»

بن با همان حال آشفته به جلسه‌ی کوچینگ می‌رسد و از خودش ناامید است؛ فکر می‌کرد در تشخیص ذهنیت قضاوت‌گر پیشرفت کرده است. جوزف به‌جای دلداری، پیشنهاد عجیبی می‌دهد: «با همین احساس بمان. فرصت خوبی است ببینیم وقتی ذهنیت قضاوت‌گر فرمان را به دست می‌گیرد، در بدن و مغزت چه می‌گذرد.» بن می‌گوید احساس حماقت، خشم و خجالت دارد. جوزف یادآوری می‌کند که این همان «دو چهره‌ی قضاوت‌گر» است: قضاوت‌گری نسبت به خود و نسبت به دیگری، همزمان.

بعد کارتی به او می‌دهد که روی آن نوشته: «به هر چیزی که فکر می‌کنی، باور نکن!» بن می‌پرسد: «اگر به فکرهایم باور نکنم، به چه باور کنم؟» و جوزف می‌گوید: «همین‌طور پرسش بپرس؛ و پرسش‌هایت را زیاد عوض کن!»

آمیگدال؛ زنگ خطر مغز

جوزف تصویری از مغز را نشان می‌دهد که در آن دو توده‌ی بادامی‌شکل چشمک می‌زنند: آمیگدال. آمیگدال خط مقدم دفاع ماست و ما را از خطر آگاه می‌کند. اولین پاسخ به خطر ممکن است پنهان شدن باشد؛ اگر نشد، جنگیدن یا فرار؛ و اگر آن هم نشد، خشک شدن. به گفته‌ی جوزف، علوم اعصاب نشان داده که ماجرا پیچیده‌تر است. آمیگدال در کسری از ثانیه اطلاعات حواس را با خاطرات تجربه‌های ترسناک یا آسیب‌های گذشته مقایسه می‌کند و بدن را برای دفاع آماده می‌سازد، پیش از آنکه بخش اندیشنده‌ی مغز فرصت ارزیابی پیدا کند.

جوزف از دکتر کندس پرت، دانشمند علوم اعصاب، نقل می‌کند که همه‌ی ما وقتی اطلاعات به مغز بالاتر می‌رسد، داستان‌هایی برای توصیف «واقعیت» می‌سازیم و هر کس نسخه‌ی خودش را می‌آفریند. مشکل اینجاست که ساختن داستان‌های قضاوت‌گر همیشه آسان‌تر است؛ مغز ما طوری ساخته شده که اول بدترین سناریو را ببیند تا از ما محافظت کند. این همان سوگیری منفی‌نگری است.

بن خلاصه می‌کند: «پس من فقط ربوده‌ی قضاوت‌گر نشدم؛ آمیگدالم به من کمین زد!» واکنش او به چارلز فقط به آن برخورد ساده مربوط نبود؛ آمیگدالش همه‌ی خاطرات و حس‌های تلخ گذشته با چارلز را یک‌جا فراخوانده بود.

خبر خوب: نوروپلاستیسیتی

آیا ما عروسک خیمه‌شب‌بازی آمیگدال هستیم؟ جوزف می‌گوید نه. دانشمندان از نوروپلاستیسیتی یا انعطاف‌پذیری عصبی سخن می‌گویند: توان مغز برای ساختن مسیرهای عصبی تازه، از جمله مسیرهای مرتبط با آمیگدال. وقتی اطلاعات تازه‌ای به مغز بدهیم، یعنی نشانه‌های اولیه‌ی هشدار را جور دیگری تفسیر کنیم و پرسش‌های تازه بپرسیم، واکنش‌هایمان به مرور تغییر می‌کند.

اولین اطلاعات لازم همین‌جاست، در بدن: تپش تند قلب، نفس‌های تند، انقباض عضلات، مشت شدن انگشتان. هرچه زودتر این نشانه‌ها را ببینیم، زودتر می‌توانیم پیش از گفتن حرفی که بعداً پشیمانش می‌شویم، دست نگه داریم.

فاصله‌ی میان محرک و پاسخ

جوزف از نویسندگانی مثل ویکتور فرانکل، رولو می و استیون کاوی یاد می‌کند که درباره‌ی «فاصله‌ی میان محرک و پاسخ» نوشته‌اند؛ فاصله‌ای میان آنچه رخ می‌دهد و کاری که با آن می‌کنیم. به گفته‌ی جوزف، بزرگ‌ترین آزادی ما در همین فاصله است: آزادی انتخاب. هر بار که یک مکث آگاهانه وارد این فاصله می‌کنیم، از آن بهره می‌بریم.

جوزف داستانی از نوجوانی‌اش هم تعریف می‌کند. بچه‌ی ترسویی بود و عمویش او را به کلاس کاراته برد تا قوی‌تر شود. اما چیزی که ترسش را کم کرد حرکات رزمی نبود؛ کشف «انتخاب» بود. او یاد گرفت از خودش بپرسد: «روی چیزی تمرکز کرده‌ام که جواب نداد، یا دنبال چیزی هستم که جواب بدهد؟» جوزف می‌گوید دوست دارد فکر کند تفکر پرسشی همان تابستان در باشگاه کاراته متولد شد.

مسیر تغییر جهت، فقط یک نفس فاصله دارد

جوزف از بن می‌خواهد یک نفس عمیق بکشد و تصور کند پایش را به سمت مسیر تغییر جهت دراز کرده است. بعد می‌پرسد بدنش چه تغییری کرده. بن با تعجب می‌گوید میله‌ی آهنی گردنش ناپدید شده، عضلات پشتش نرم‌تر شده و نفسش راحت‌تر است. و نتیجه می‌گیرد: «چند دقیقه پیش، مسیر تغییر جهت کاملاً از رادارم محو شده بود. حالا درست جلوی من است؛ فقط یک نفس فاصله دارد.»

تمرین‌های بدنی (سوماتیک) برای تغییر مسیر

ابزار نهم کتاب که در ویراست پنجم اضافه شده، استفاده از تمرین‌های بدنی برای تغییر مسیر است. وقتی بدن و مغز بسیار برانگیخته‌اند، فقط «فکر کردن به اینکه باید تغییر مسیر بدهم» کافی نیست؛ بدن باید یاد بگیرد آرام شود تا ذهن بتواند روشن فکر کند. آدامز پیشنهاد می‌کند پیش و پس از هر تمرین، سطح استرس خود را بسنجید؛ حتی تغییر کوچک هم معنادار است.

۱. تنفس مربعی

  1. چهار ثانیه آهسته و کامل از بینی دم بگیرید.
  2. چهار ثانیه نفس را نگه دارید.
  3. چهار ثانیه آهسته و کامل از دهان بازدم کنید.
  4. دوباره چهار ثانیه از بینی دم بگیرید.

این چرخه را چهار بار تکرار کنید یا تا وقتی که حتی کمی آرامش در بدن حس کنید.

۲. دست روی قلب

دست یا دست‌های رها و بازتان را آرام روی قلب بگذارید و گرمای آن را حس کنید. تا چهار بشمارید و دم بگیرید، تا چهار بشمارید و آهسته بازدم کنید و توجه‌تان را بر ناحیه‌ی قلب نگه دارید. در همین حال می‌توانید حضور دوستی عزیز، کاری که به آن افتخار می‌کنید یا لحظه‌ای که احساس امنیت و محبت داشتید را به یاد بیاورید. بگذارید حس‌های گرم و مثبت، استرس را بشویند. آدامز این تمرین را از کتاب «بازگشت» (Bouncing Back) نوشته‌ی لیندا گراهام آورده است.

آدامز تأکید می‌کند مهم نیست کدام تمرین را انتخاب می‌کنید؛ تنفس، مدیتیشن و ذهن‌آگاهی، یوگا و تای‌چی همه می‌توانند مفید باشند. مهم این است که تمرین‌هایی را که برایتان جواب می‌دهد، مرتب و حتی روزانه انجام دهید.

کاربرد در کار و زندگی

ربایش آمیگدال در موقعیت‌های پرفشار شغلی، مثل جلسه‌های پرتنش، مصاحبه یا از دست دادن شغل، بسیار رایج است. در مقاله روانشناسی تغییر شغل دیدیم که هیجان‌های تغییر چقدر قدرتمندند و در گذارهای شغلی دشوار هم نقش آرام‌سازی بدن پررنگ است. کوچی که خودش این تمرین‌ها را بلد باشد، می‌تواند در جلسه، وقتی مراجع برانگیخته شده، با یک مکث و چند نفس مشترک، فضای امن گفت‌وگو را برگرداند.

پرسش‌های متداول

آیا تمرین بدنی جای پرسش را می‌گیرد؟

نه، آن را ممکن می‌کند. بدن آرام، زمینه را برای پرسش‌های یادگیرنده فراهم می‌کند و پرسش‌های یادگیرنده بدن را آرام‌تر نگه می‌دارند.

اگر در جلسه‌ای رسمی برانگیخته شدم، چه کنم؟

یک نفس آرام و نامحسوس بکشید، کف پاها را روی زمین حس کنید و در دل بپرسید: «آیا در قضاوت‌گرم؟ واقعیت‌ها چیست؟» همین چند ثانیه می‌تواند مسیر گفت‌وگو را تغییر دهد.

جمع‌بندی

بدن، اولین خبرچین ذهنیت قضاوت‌گر است و اولین پل بازگشت به یادگیری. بن حالا می‌داند واکنشش به چارلز واقعی بود، اما تفسیر و پرسش‌هایش انتخاب خودش است. در بخش بعد با ابزاری آشنا می‌شویم که همه‌ی این گام‌ها را در یک فرایند چهارمرحله‌ای جمع می‌کند: فرایند انتخاب ABCD و پرسش از فرض‌ها.

برای تمرین این ابزارها در جلسات زنده و گروهی، دوره تفکر پرسشی با دکتر سعید جوی‌زاده را ببینید.


برگرفته و بازنویسی‌شده از فصل هفتم و ابزار نهم کتاب Change Your Questions, Change Your Life اثر Marilee Adams.

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *