اصطلاح “روانشناسی” از دو کلمه یونانی “روان” به معنای زندگی و “لوگوس” به معنای توضیح گرفته شده است. روانشناسی به عنوان یک علم اجتماعی به طور علمی به مطالعه ذهن و رفتار می‌پردازد که بر زندگی روزمره، سلامت حرفه‌ای و روابط ما با اعضای خانواده و جامعه تأثیر می‌گذارد.

روانشناسی به عنوان یک علم اجتماعی طی چندین سال پیشرفت زیادی کرده است و کاربردهای گسترده ای در زمینه بالینی، رشته پزشکی قانونی، جلسات مشاوره و روان درمانی برای افراد مضطرب، تحقیق و مشاهده برای درک الگوهای رفتاری خاص و تفاوت در شخصیت، نگرش و یا ادراک همانطور که سیدوف (2000) می گوید، تجزیه و تحلیل روانشناسی یک حوزه مورد توجه متخصصان منابع انسانی یا مدیریت است، زیرا به چهار حوزه مشکل اساسی می پردازد: انگیزه کارکنان، روابط بین فردی، رهبری و انتخاب مخزن استعداد .

چندین سال تحقیق و بررسی انجام شده توسط روانشناسان (اعم از محققین و پزشکان) بر یک جنبه مشترک متمرکز است و آن تکیه بر تکنیک های علمی است. بیشتر تحقیقات در زمینه روانشناسی شامل ارزیابی علمی رفتار انسان است (Heider, 1958; Kelley, 1967). روانشناسی عمدتاً بر سه فرض مهم استوار است:

 

    1. انسان ها مغز دارند که پیچیده ترین چیز در کل جهان است.

 

 

    1. آنها حتی ذهنی دارند که در شکل فیزیکی آن دیده نمی شود، اما وجود دارد.

 

 

    1. مردم مشتاق مشاهده و تحلیل رفتار دیگران و ارزیابی طرز فکر آنها هستند.

 

تاریخچه و رویکردهای روانشناسی

حوزه روانشناسی از نظریات بیشتر در رویکرد خود به عینی تر و علمی تر با اتخاذ فناوری برای ارزیابی رفتار انسان تبدیل شده است ( بنجامین و بیکر، 2004).). پدر روان‌شناسی مدرن ویلهلم وونت است که اولین آزمایشگاه روان‌شناسی را در سال 1879 در آلمان معرفی کرد. در اولین آزمایش روانی، وونت مدت زمانی را اندازه‌گیری کرد که افراد به محض شنیدن و درک صدا، کلید را بزنند. روانشناس آلمانی مدافع اصلی ساختارگرایی بود. منشأ روان‌شناسی در مطالعات دانشمندانی مانند بودا، کنفوسیوس و عبری ذکر شده است که در مورد عملکرد ذهن به معنای گسترده‌تر فلسفه می‌کردند. حتی یونانیان، مانند افلاطون و سقراط، فلسفی کردند که ذهن با بقیه بدن متفاوت است و همچنین همه ما با دانشی که فطری است متولد می شویم.

خیلی بعد در دهه 1600، رنه دکارت تلاش کرد تا رابطه یا ارتباط بین ذهن و بدن را دریابد، که به همین دلیل او یک کالبد شکافی را روی حیوانات انجام داد تا اعصاب و همچنین مغز آنها را مطالعه کند. فرانسیس بیکن آزمایش هایی را با استفاده از تکنیک های علمی انجام داد که به همین دلیل به عنوان پدر علم مدرن نیز شناخته می شود. به گفته جان لاک، ذهن مردم را می توان با یک «لوح خالی» یا جدول راسا مقایسه کرد. به این معنی که هر چه می دانیم آموخته می شود، که “تجربه گرایی” را به وجود آورد – دانش از تجربیات ناشی می شود.

تغییرات چشمگیری در طول دهه 1800 به دلیل تلاش های ویلهلم وونت، روانشناس آلمانی (1832-1920) و ویلیام جیمز، روانشناس آمریکایی (1842-1910) رخ داد. بیایید رویکردها یا مکاتب فکری مختلف در روانشناسی را تحلیل کنیم.

ساختارگرایی: وونت و شاگردش ادوارد برادفورد تیچنر رویکرد ساختارگرایی روانشناسی را با تمرکز بر ساختار ذهن یا تحلیل عناصر اساسی آگاهی و روابط متقابل آنها با استفاده از درون نگری ارائه کردند. ذهنی بودن این رویکرد و محدودیت های مرتبط با درون نگری، باعث شد تا رویکرد ساختارگرایی کمی کمتر مورد توجه قرار گیرد.

کارکردگرایی (1842-1910): ویلیام جیمز پدر رویکرد کارکردگرایی بود که به جای تجزیه و تحلیل ساختار آگاهی، بر درک عملکرد فرآیندهای ذهنی تمرکز داشت. دستاورد اصلی او آزمایشگاه روانی بود که تأسیس کرد، اگرچه رویکرد کارکردگرایی نیز محدودیت‌های خاص خود را داشت.

رویکرد زیست روانی-اجتماعی: بر اساس این رویکرد، رفتار انسان تحت تأثیر هر سه مؤلفه کلیدی – روانی، زیستی و اجتماعی – فرهنگی است. از رویکرد زیست روانی اجتماعی، ما رویکردهای مدرن روانشناسی را استخراج کردیم:

رویکردهای مدرن به روانشناسی

 

    1. رویکرد بیولوژیکی: حامیان اصلی این رویکرد اولدز، اسپری بودند. طبق رویکرد بیولوژیکی، مغز و بدن تأثیرگذاران کلیدی رفتار انسان هستند.

 

 

    1. رویکرد تکاملی: چارلز داروین “نظریه تکامل” خود را در کتاب “منشاء گونه ها” در سال 1859 مطرح کرد. به گفته او، موجودات زنده در طی یک دوره زمانی به دلیل تغییر در ویژگی های رفتاری یا ویژگی های وراثتی تکامل یا تغییر می کنند.

 

 

    1. رویکرد روان پویایی: زیگموند فروید بر قدرت خاطرات، احساسات و افکار ناخودآگاه ما در تأثیرگذاری بر رفتار افراد تمرکز کرد. او تجزیه و تحلیل های گسترده ای را بر روی بیماران خود انجام داد که برای افسردگی، اضطراب یا اختلالات جنسی تحت درمان بودند، که همگی نتیجه تجربیات بد دوران کودکی بودند که شاید آنها را فراموش کرده باشند.

 

 

    1. رویکرد رفتاری: واتسون و اسکینر بر این باورند که رفتار تحت تأثیر تقویت منفی و مثبت به شکل پاداش یا تنبیه است. رفتارگرایان سهم قابل توجهی در تحلیل اصول یادگیری و درک ارتباط بین محرک و پاسخ دارند.

 

 

    1. رویکرد شناختی: چامسکی و پیاژه در مطالعات خود نشان دادند که مغز انسان اطلاعات را بسیار شبیه به یک کامپیوتر ذخیره، پردازش و تفسیر می کند.

 

 

    1. رویکرد انسان‌گرایانه: توسط مزلو و راجرز ارائه شد و بر تأثیر عوامل محیطی بر رفتار روزمره ما تأکید کرد.

 

 

    1. رویکرد فرهنگی-اجتماعی: رفتار و افکار انسان به دلیل تفاوت های فرهنگی متفاوت و متفاوت است.

 

شاخه های روانشناسی

بیایید با درک شاخه های مختلف این رشته و حوزه های تمرکز آنها، حوزه وسیع روانشناسی را تحلیل کنیم

 

    • روان سنجی: نگرش ها، توانایی ها و ویژگی ها را مطالعه می کند

 

 

    • روانشناسی زیستی: رابطه بین ذهن، مغز و سیستم عصبی را مطالعه می کند.

 

 

    • روانشناسی رشد: تلاش برای مطالعه تغییراتی که از تولد تا زمان مرگ رخ می دهد.

 

 

    • روانشناسی تربیتی: بررسی عوامل روانشناختی مرتبط با تدریس و فرآیندهای مختلف یادگیری.

 

 

    • روانشناسی شخصیت: بررسی ویژگی های شخصیتی

 

 

    • روانشناسی اجتماعی: تلاش برای مطالعه رفتار ما در یک مجموعه اجتماعی یا نحوه تعامل ما با یکدیگر

 

 

    • روانشناسی صنعتی یا سازمانی: در مورد ارزیابی رفتار کارگران و فرآیندهای فکری آنها، برای توسعه استراتژی هایی است که کارایی آنها را در کار و همچنین بهره وری کلی را افزایش می دهد.

 

 

  • روانشناسی مشاوره و روانشناسی بالینی: مشاوره به افراد کمک می کند تا با مسائل زندگی شخصی و حرفه ای خود برخورد کنند. روانشناسی بالینی به درمان اختلالات کمک می کند.

بدون نظر

پاسخ دهید